مروارید پنهان

 

روزی در باغ باور دخترک

گلهای عشق روئید

و شاخه های خوش باوری با ساقه های محبت پیوند خورد !

او در باغ می چرخید و در ایوان خیال

با گل سرخی بر سر و دامنی سبز و بلند در باد می رقصید

شبنم جوانی بر لطافت سرخ گونه هایش می غلتید

 قلب او می خندید ... می رقصید

با پروانه در بستر گلهای خواب آلود می چرخید

گاهی از صدایی گنگ ، می لرزید

از صدای رعد و برقی شوم شاید !

یا هجوم قهر و و طوفانی خیالی ، سخت می ترسید

عاقبت کابوس یک طوفان در بیداری آمد

آسمان تاریک شد !

مهربانی پاره شد !

قصه های عاشقانه پوچ شد !

آتش امید خاموش شد !

و حالا باغبان ِ پیر ِ باغ ِسبز باور ها مرده !

شاخه ها سرما زده ، در هم شکسته !

خورشید پژمرده در ایوان خیال !

آن دختر دیروز

زنی دلمرده و تنهاست

گل ِپژمرده بر سر

دلش زخمی ز طوفانهاست

این زن ساکن پاییز

فصل خسته ی نا باوریهاست

 

*سپیده دولتشاهی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin