مروارید پنهان

دلم گرفته , از زمین و از زمان. دلتنگم و مستاصل.

احساس کسی رو دارم که توی یه گرداب مهیب گیر افتاده, هم دلش میخواد دستی بیاد و کمکش کنه و هم اینکه میخواد خودشو رها کنه و تسلیم گرداب بشه. ولی....

از این دلتنگی متنفرم , از تنهایی بیزارم. تمام مدت عمرم از این تنهایی و دلتنگی فرار کردم ولی همیشه اونا دنبالم دویدندو رهام نکردند.

می ترسم....

می ترسم . از این احساس دلتنگی و تنهایی میترسم . هیچ راهی برای آرامشم پیدا نمی کنم!!!

خدایا کمکم کن . طاقتم بده.... طاقتم تمومه........

خیلی خیلی تنهام و نگران چیکار کنم!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin