مروارید پنهان

 وقتی نام تو را بر زبان می آورم, دنیا را با همه عظمتش در یک قطره باران و کائنات را روی یک غنچه سرخ جای می دهم . وقتی صدایت می کنم , کلمه ها عاشق می شوند و گرم و نورانی از دهانم بیرون می ریزند. دروازه های قلبم را فقط به روی تو می گشایم و اتاقهای کوچک آن را در اختیار تو می گذارم. دلم می خواهد بوی تو آنقدر فرا گیر شود و وجودم را پر کند که عطر زیباترین گلها را از یاد ببرم. وقتی به یاد تو پنجره ای را باز  می کنم و پرده را کنار می زنم , نسیم و درختان را شبیه تو می بینم . پلکهایم را  نمی بندم, همه چیز شبیه توست, حتی پرنده ای که عشق را به منقار گرفته و به لانه می برد. من یک نقطه کوچکم بر صفحه سفید هستی..

 خدایا خوشحالم که مرا می بینی و به حساب می آوری و به فرشتگانت سفارش می کنی هر روز چراغ خورشید را برایم روشن کنند و به دریا ها می گو یی دم به دم موجها را نشانم بدهند تا رفتن و حرکت را از یادم نبرم. می دانم که از یک دانه شن  هم کمترم , می دانم که سیبها و گیلاسها از من شیرین ترند , می دانم که جویبار ها ی شاد راه رسیدن به تو را از من بهتر بلدند, میدانم که اگر عاشق تو نباشم پروانه ها و لاله ها از من می گریزند. وقتی عشق بزرگ تو در قلبم می نشیند, دنیا از نوک سوزن هم کوچکتر می شود....

این عشق مرا به دنیای دوستیها و آشتیها و صلح, دعوت می کند...

       باز عشق تازه ای آمد که شبها تا سحر

      از نوای های های گریه بی خوابم کند

       باز عشق آمد که در جانم فروزد آتشی

       آتش او در میان شعله ها آبم کند

       وای... این عشقی که می تازد بجانم عشق کیست؟

       کیست کاین می را به جان  خالی من ریخته؟

       سینه ی چون پر نیانش بستر عشق منست

       بستر عشق منست,عشق خدایی

       از دم این عشق در من گل عشقی شکفت

       عشق در من زنده شد از معبود عشق آفرین.

     

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin