مروارید پنهان

غروب که میشود و آسمان که پله پله پایین می آید,در تاریکی تردید میکنم اما هیچ چیز تاریکی دلم را روشن نمی سازد و هیچ کس نام کوچه های خاکی کودکیم را به خاطر نمی آورد هیچ کس آفتاب را در رنگ روز های کوچه های خاکی نمی شناسد و هیچ کس با غصه های خواب های من  آشنا نیست.دلم که می گیرد با دست هایم گریه می کنم و چشم هایم را به یاد نمی آورم و هیچ مردمی در حافظه ام مهربان تر از گنجشک های صبح های کودکیم نیستند . سرگردانم , نه مثل باد, نه مثل ابر های آسمان شهر های کوچک .به مثل کبوتر های غریب , نه مثل گل سرخ , در تنها گلدان یک اتاق ...تنها که میشوم و غروب که می شود هیچ صدایی جز سیاه ترین آواز پلک هایم با گلدان کوچک آشنا نیست...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin