مروارید پنهان

زنده بودن من چه اهمیتی دارد

 و زندگی برایم به چه درد می خورد

 اگر از آغوش گرمت به دور باشم؟

مهمترین چیز فرو نشاندن عطش عشق من نسبت به تو

 و در آغوش گرفتن توست

که تنها چشمه ی زلال وجود تو این عطش را فرو می نشاند.

 آنچه اهمیت دارد نگاه کردن به عکس تو در آرامش و سکوت است

و دانستن اینکه شاید بتوانم بدون داشتن جسمت

تو را در زندگی ام داشته باشم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


امروز رفتم کوه تا شاید جای خالیت رو کمتر احساس کنم اما حال و هوای کوه هم بدون تو گرفته بود آفتابش گرمای همیشگی رو نداشت چاییش هم مزه ی همیشگی رو نداشت.

آخ که بدون تو قدم برداشتن چقدر سخت بود پایین اومدنش سخت تر ،چون کسی نبود دستمو بگیره تا لیز نخورم

بی تو بودن خیلی سخته کاش می فهمیدی..........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


از پنجره به دنیای بیرون نگاه می کنم , چراغ های شهر و خیابان های آن به سرعت می گذرند و به نظر سرد و بی روح میرسند و من بسیار احساس تنهایی می کنم.  اکنون که تو مرا ترک کرده ای با تو بودن تنها آرزوی من است دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم و فقط می خواهم با تو باشم ...

من در تمام طول شب بیدارم و خواب به چشمانم نمی آید و در میان سیل اشکهایم چهره ات را تداعی می کنم نگذار که غمگین و دلتنگ باشم همین حالا به سویم بیا من هر طور که شده باید با تو باشم و اکنون که تو رفته ای من بدون تو دیگر کیستم ؟! دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم و فقط می خواهم که با تو باشم....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


سلام

خیلی دلم می خواست بعد از این همه وقت که اومدم یه نوشته ی دلنشین بنویسم آخه دیشب تولدم بود و من میخواستم ....  ولی .....

امشب بعد از مدتها باز دلم گرفته چون به لطف یه به ظاهر دوست ، باز تنها شدم . یه هفته ای میشه که از یکی از عزیزترین کسان زندگیم دور شدم ....

اشک و غصه خواب و  خوراکم شده. شاید نتونم ببینمش ولی همیشه تو قلبمه و به یادشم و میگویم: 

عزیزترینم چقدر جای تو کنارم خالیه. . چقدر منتظر رسیدن روز تولدم بودی چه برنامه های قشنگی داشتی . حیف.... چه لحظه ها که من و تو با یکدیگر گذراندیم. چه کسی فکر می کرد که زمانی این لحظه ها پایان می پذیرند ولی من همچنان پا بر جا هستم و می دانم هر مشکلی راه حلی دارد .

چقدر در سکوت این اتاق انتظار بکشم برای چه از زندگیم رفتی و مرا تنها گذاشتی در انتظار این می مانم که روزگار بر وفق مراد شود و شور هیجان گذشته دوباره به زندگیم باز گردد.

تا کنون هیچکس چون تو برایم نبوده است هیچکس مثل تو به من این همه چیز نبخشیده است و هیچکس مرا این چنین دوست نداشته است

نمی خواهم باور کنم که دیگر تو را برای همیشه از دست داده ام به تو نیاز دارم و نمی توانم غم دوری تو را تحمل کنم

آن هنگام که درد و رنج مرا در بر می گیردتنها عشق توست که مرا نجات می دهد

 

فقط اینو می تونم بگم به قول دکتر علی شریعتی:

" اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست . او جانشین تمام نداشتنهای من است"  

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin