مروارید پنهان

 

آه ... ای کاش مال من بود زمین

آسمان نزدیک است , ابرها میخندند

سنگها شور مرا میفهمند

این زمین مال من است

آه... ای دورترین  موج خیال

مثل یک باد بهار

در دلم جاری شو  و

نبض احساس مرا باز گیر.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


عشق می ورزم در نهان خانه ی دلم,چنان عشقی که توانایم میکند در این جهان

زندگی بی حد و مرزی را از سر گیرم چون نیلوفر آبی که در آب می شکفد و زندگی

میکند.اما آب نمی تواند برگ های شکو فه اش را لمس کند,

وا شدنش نیز از توانش بیرون است....

آری میدانم ای یار ,جز عشق تو هیچ نیست .این پرتو طلایی که بر برگها می رقصد

این ابر های سرگشته که بر گستره ی آسمان بادبان بر افراشته اند

این نسیم گریز پا که پیشانیم را خنک میکند ,

آفتاب ,‌بامدادان چشمانم را نور باران کرده  است

این پیام توست به قلب من.نگاهت بر نگاه من است

                                                 اینک قلبم نثار قدوم توست.....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


 

نگاهت میکنم ؛چشم از چشمت بر نمی دارم

نگاهم،گنجشک هراسان و بی آشیا نه ایست

که تنها میان جنگل نگاه تو آرام می گیرد

نگاهم کن و تا شبان گاه، چشم از چشمم بر ندار

چشمانم خسته و بیزار و دل شکسته اند و پاره پاره .

شب که می شود ،داستان تازه ای در چشمانم آغاز میشود

که پرندگان جنگل نگاهت را ،به آرامی خواب می کند!  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


تنهاچشم به راه عشق بوده ام تا عاقبت خود را به آن تسلیم کنم .این

است که مجالم گذشت .آیا به خاطر غفلت های بسیار خویش خطا کار

بوده ام؟؟!!همگان رسیدند با قانون ها و نظام های خود , اما من همواره

طفره میرفتم. زیرا تنهاچشم به راه عشق بوده ام  تا عاقبت خود را

تسلیم او کنم.... آیا مردم حق دارند نکوهشم کنند؟؟؟!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


 

 

کوله بار بسته ام و میروم تا برای آرام کردن قلب شکسته و خسته ام

مرهمی یابم شاید آن ,

بید مجنونی است پریشان در باد.

 مرواریدی است آرمیده در صدف تنهایی.

یا شاید دستی است آسمانی از جنس پرهای سفید کبوتر

                                                               تا در پناهش آرام گیرم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط نگین نظرات ()


اگه نمیتونی مرد باشی ...

                             بهتره که زن باشی تا یک نامرد!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()


دلم گرفته , از زمین و از زمان. دلتنگم و مستاصل.

احساس کسی رو دارم که توی یه گرداب مهیب گیر افتاده, هم دلش میخواد دستی بیاد و کمکش کنه و هم اینکه میخواد خودشو رها کنه و تسلیم گرداب بشه. ولی....

از این دلتنگی متنفرم , از تنهایی بیزارم. تمام مدت عمرم از این تنهایی و دلتنگی فرار کردم ولی همیشه اونا دنبالم دویدندو رهام نکردند.

می ترسم....

می ترسم . از این احساس دلتنگی و تنهایی میترسم . هیچ راهی برای آرامشم پیدا نمی کنم!!!

خدایا کمکم کن . طاقتم بده.... طاقتم تمومه........

خیلی خیلی تنهام و نگران چیکار کنم!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات ()




Design By : Pars Skin